<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://tarannomealmas.loxblog.com</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com</link>
<description></description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>تست هوش</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com/تست-هوش</link>
<guid>https://tarannomealmas.loxblog.com/تست-هوش</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;

تست هوش



به عکس نگاه کنید وسعی کنید شخص موجود در عکس را پیداکنید
فقط ۱۲۰ ثانیه (۲ دقیقه) بیشتر ادامه ندهید زیرا تیز هوش نیستید
.
.

&nbsp;
&nbsp;


&nbsp;
جواب پایین صفحه است


:چند بار سعی کنید قبل ازاینکه جواب را ببینید
.


&nbsp;

تست هوش





به عکس نگاه کنید وسعی کنید شخص موجود در عکس را پیداکنید
فقط ۱۲۰ ثانیه (۲ دقیقه) بیشتر ادامه ندهید زیرا تیز هوش نیستید
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
.
.
.
.
جواب پایین صفحه است


:چند بار سعی کنید قبل ازاینکه جواب را ببینید
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
نتونستی پیداش کنی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
&nbsp;

.
اشکال نداره،رفته زیر آب.

اومد بیرون،خبرت میکنم
&nbsp;


&nbsp;


]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:40:02 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>پرموترین دختر دنیا</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com/پرموترین-دختر-دنیا</link>
<guid>https://tarannomealmas.loxblog.com/پرموترین-دختر-دنیا</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
پرموترین دختر دنیا

این دختر بچه ۱۱ ساله که شهرت و محبوبیت بسیار زیادی میان همکلاسی&zwnj;های خود دارد، در این باره خاطر نشان کرد: من از این که نامی در کتاب رکوردهای گینس دارم، بسیار خوشحالم!
بر اساس گزارش رسانه&zwnj;های رسمی تایلند، این دختر یکی از ۵۰ نفری است که از این مشکل رنج می&zwnj;برد، این کودک در بخشی از صحبت&zwnj;هایش گفته بود که تعداد اندکی از مردم وی را مورد تمسخر قرار داده و لقب صورت &laquo;میمونی&raquo; را به او داده&zwnj;اند.
این کودک همراه با خانواده&zwnj; خود در یک خانه تک&zwnj;اتاق خوابه در منطقه &laquo;پراناکوم&raquo; در حومه پایتخت زندگی می&zwnj;کند و یکی از سرگرمی&zwnj;های مورد علاقه&zwnj;اش تماشای تلویزیون است.

&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

پرموترین دختر دنیا

این دختر بچه ۱۱ ساله که شهرت و محبوبیت بسیار زیادی میان همکلاسی&zwnj;های خود دارد، در این باره خاطر نشان کرد: من از این که نامی در کتاب رکوردهای گینس دارم، بسیار خوشحالم!
بر اساس گزارش رسانه&zwnj;های رسمی تایلند، این دختر یکی از ۵۰ نفری است که از این مشکل رنج می&zwnj;برد، این کودک در بخشی از صحبت&zwnj;هایش گفته بود که تعداد اندکی از مردم وی را مورد تمسخر قرار داده و لقب صورت &laquo;میمونی&raquo; را به او داده&zwnj;اند.
این کودک همراه با خانواده&zwnj; خود در یک خانه تک&zwnj;اتاق خوابه در منطقه &laquo;پراناکوم&raquo; در حومه پایتخت زندگی می&zwnj;کند و یکی از سرگرمی&zwnj;های مورد علاقه&zwnj;اش تماشای تلویزیون است.
پدر این دختر ۱۱ ساله که خود یک جواهرساز است، در مصاحبه&zwnj;ای با روزنامه&zwnj; دیلی میل خاطر نشان کرد: پس از تولد دخترم او با این مشکل مواجه بود. او تا سن دو سالگی دو بار تحت عمل قرار گرفته بود تا بتواند درست تنفس کند. البته دخترم دارای مشکلات دیگری همچون کاهش رشد دندان&zwnj;هایش، تاری و کاهش دید هم است.
وی افزود: متاسفانه با این که پزشکان با لیزر حجم وسیعی از موها را برداشته&zwnj;اند، اما با رشد سن موها هم ضخیم&zwnj;تر می&zwnj;شود.
﻿
#gallery-1 {
				margin: auto;
			}
			#gallery-1 .gallery-item {
				float: right;
				margin-top: 10px;
				text-align: center;
				width: 100%;
			}
			#gallery-1 img {
				border: 2px solid #cfcfcf;
			}
			#gallery-1 .gallery-caption {
				margin-left: 0;
			}


     



     



     



     



     



     



     



     



     



     



     



     



     


&nbsp;

]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:40:02 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شجاعت يعني چه؟ یعنی این</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com/شجاعت-يعني-چه-یعنی-این</link>
<guid>https://tarannomealmas.loxblog.com/شجاعت-يعني-چه-یعنی-این</guid>

<description><![CDATA[
&rdquo;شجاعت يعني چه؟ یعنی این


در یکي از دبيرستان ها هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که &rdquo;شجاعت يعني چه؟&rdquo; 
محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : &rdquo;شجاعت يعني اين&rdquo; 
و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! 
اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون &hellip;استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند .
فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکتر علی شریعتی

]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:40:02 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>اقیانوس کجاست ؟</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com/اقیانوس-کجاست</link>
<guid>https://tarannomealmas.loxblog.com/اقیانوس-کجاست</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا ، شما از من بزرگ تر و با تجربه تر هستید و احتمالاً می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت&zwnj;ها در همه جا در جست و جوی آن بوده ام و نیافته ام را پیدا کنم؛ ممکن است به من بگویید : اقیانوس کجاست ؟ !
&nbsp;
ماهی بزرگ تر پاسخ داد : اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید . ماهی کوچک پاسخ داد : نه ! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس . من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد . 
&nbsp;
همه ما هم مانند آن ماهی کوچولوی غافل ، در نعمت و برکت نامتناهی غرق هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم؛ زیرا هر چقدر این ماهی کوچک شنا کند باز هم در اقیانوس خواهد بود و کم نخواهد آورد . خداوند نعمت&zwnj;های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم کرده ، در اختیار ما قرار داده است . اما شاید باید تصمیم بگیرید که هر روز از زندگی خود را چگونه می خواهید بگذرانید . نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است . فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را به آن متصل کنید .]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:40:02 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستان خدا و گنجشك</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com/داستان-خدا-و-گنجشك</link>
<guid>https://tarannomealmas.loxblog.com/داستان-خدا-و-گنجشك</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . 
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت &quot; . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . 

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

&quot; با من بگو از انچه سنگيني سينه توست .&quot; گنجشك گفت &quot; لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت &quot; ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت &quot; و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:40:02 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>اطلاعات لطفا</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com/اطلاعات-لطفا</link>
<guid>https://tarannomealmas.loxblog.com/اطلاعات-لطفا</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;

 
&nbsp;
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان
&nbsp;
&nbsp;تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه
&nbsp;و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.&nbsp; 
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر
&nbsp;وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .&nbsp;
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب 
در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند .
&nbsp;اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. 

&nbsp;
&nbsp;
اطلاعات لطفا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .&nbsp; 
&nbsp;
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی 
بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . 
رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم 
که با چکش کوبیدم روی انگشتم.&nbsp;
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده 
نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .&nbsp;
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش
&nbsp;دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم 
و چشمم به تلفن افتاد ! 
فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .&nbsp;
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود
&nbsp;گفتم اطلاعات لطفآ .&nbsp;
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .&nbsp;
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، 
اشکهایک سرازیر شد .&nbsp;
پرسید مامانت خانه نیست ؟&nbsp;
گفتم که هیچکس خانه نیست .&nbsp;
پرسید خونریزی داری ؟&nbsp;
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .&nbsp;
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟&nbsp;
گفتم که می توانم درش را باز کنم .&nbsp;
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .&nbsp;
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .&nbsp;
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .&nbsp;
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .&nbsp;
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .&nbsp;
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود
&nbsp;که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم
&nbsp;را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم
&nbsp;که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .&nbsp;
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم
&nbsp;و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم .
&nbsp;او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که
&nbsp;عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .&nbsp;&nbsp;
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ
&nbsp;آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند 
عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟&nbsp;
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که 
گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری
&nbsp;هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .&nbsp;
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم .
&nbsp;دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق
&nbsp;به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من
&nbsp;حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .&nbsp;
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را
&nbsp;همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با 
شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد
&nbsp;که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .&nbsp;
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور
&nbsp;بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .&nbsp;
()()()()()() ()()&nbsp;
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک 
میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق
&nbsp;من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به 
شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ&nbsp;&nbsp;
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .&nbsp;
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟&nbsp;
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم
&nbsp;که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی 
آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
&nbsp;گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ 
هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .&nbsp;
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . 
پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .&nbsp;
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .&nbsp;
()()()()()() ()()
&nbsp;سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .&nbsp;
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .&nbsp;
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .&nbsp;
پرسید : دوستش هستید ؟&nbsp;
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .&nbsp;
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد 
چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، 
ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد 
که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .&nbsp;
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او 
بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود 
در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:40:02 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نامه ای به خدا</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com/نامه-ای-به-خدا</link>
<guid>https://tarannomealmas.loxblog.com/نامه-ای-به-خدا</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد . دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید . این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم . یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام . اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد . نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند . در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند . عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت ، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند . مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم ، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم . من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ... !!!]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:40:02 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>مرد گمشده</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com/مرد-گمشده</link>
<guid>https://tarannomealmas.loxblog.com/مرد-گمشده</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن&nbsp; بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
&laquo; خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ &raquo;
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
&ldquo;خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:40:02 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>گران‌قیمت‌ترین خودروی جهان</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com/گرانقیمتترین-خودروی-جهان</link>
<guid>https://tarannomealmas.loxblog.com/گرانقیمتترین-خودروی-جهان</guid>

<description><![CDATA[
عنوان گران&zwnj;قیمت&zwnj;ترین خودروی جهان به محصولی از فراری رسید.یک دستگاه خودروی فراری GTO 250 مدل ۱۹۶۲ که زمانی استرلینگ موس از آن در مسابقات اتومبیلرانی استفاده می&zwnj;کرد، در یک معامله خصوصی به مبلغ ۳۵ میلیون دلار به فروش رفت.این خودروی سبز رنگ یکی از ۳۹ خودروی GTO بود که توسط شرکت فراری بین سالهای ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۴ تولید شد.یک کلکسیونر آمریکایی به نام کرگ مک&zwnj;کاو این خودروی فراری را به مبلغ ۳۵ میلیون دلار خریده است.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:40:02 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>post</title>
<link>https://tarannomealmas.loxblog.com/post-2</link>
<guid>https://tarannomealmas.loxblog.com/post-2</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
در گوشه و کنار شهرما انسانهایی هستند که مانند بهار تمام فصلهای زندگیشان پائیزی است،آنهایی که در چنگال اعتیاد حتی تاریخ تولدشان را نیز به یاد ندارند
به گزارش خبرگزاری مهر، اینجا خبری از بوی بهار نیست، خودروهای مدل بالا در این مکان وجود ندارد، پدری که برای دختر خود عروسک باربی بخرد تا دختر بینی خود را متناسب با آن عمل کند نیست، اینجا مادری نیست که دخترک خود را نوازش کند و در یک کلام اینجا خیلی از این دوست داشتنی ها نیست.
اینجا تاریک است، همان محلی است که بهار دختری که تاریخ تولد خود را فراموش کرده از آن گذر می کند تا شب را در مخروبه ای به صبح برساند.
بهار دختری است که به ظاهر حدود 20 تا 25 سال سن دارد اما خودش می گوید آخرین باری که از او سئوال شده متولد چه سالی هستی 17 ساله بوده است.
سرش را پایین می گیرد اما این پایین گرفتن سر از روی خجالت نیست زیرا اعتیاد به انواع مواد مخدر دیگر توانی برای نگه داشتن سر را هم به او نداده، زمانیکه به مخروبه و اتاقی که سراسر دوده سیگار، سرنگ، حباب لامپ، لوله خودکار و... وارد شدم این دختر با شتاب از پنجره فرار کرد اما چون توان دویدن هم نداشت توانستم خودم را به او برسانم تا شاید شنیدن حرفهای او باعث عبرتی برای دیگر جوانان شود.
&nbsp;
بهار خود را متعلق به شیراز می داند و به یاد می آورد که چگونه در خانواده خود با یک پدر پیر توانسته بود دوران ابتدایی را با نمره 20 به پایان برساند و در یکی از مدارس راهنمایی معروف شیراز ثبت نام کند.
بهاردر میانه تعریف بود که به سختی سر خود را بالا آورد و با نگاهی که شاید یک نوع بی اعتمادی در آن بود شغل من را برای چندمین بار سئوال کرد و زمانیکه به او گفتم خبرنگارم، بدون اینکه کارت شناسایی از من طلب کند با بیان جمله &quot;خوش به حالت&quot; به فکر فرو رفت.
بهار از دوران راهنمایی خاطره خوبی ندارد زیرا به قول خودش در این دوران به دلیل اینکه در مدرسه بالا شهر درس می خواند همیشه چشمش به دنبال دیگران بود و آرزو داشت مانتو، کیف و کفش مدل دیگر دوستان خود را داشته باشد.
سال سوم دبیرستان برای او سال خوبی نبود زیرا اولین و بزرگترین اشتباه بهار در پاییز همان سال روی می دهد و او تا به امروز که حدود شش سال از آن گذشته تاوان اشتباه و یک برف بازی را پس می دهد.
بهار سالها پیش به همراه پسری که خود را شیفته او نشان داده بود به قصد برف بازی به خارج از شهر می رود و از آن روز تا کنون بهار همچنان به خانه بازنگشته و از آن دختر درس خوان و نمونه پدر و مادر امروز دختری بیمار باقی مانده که حتی تاریخ تولد خود را فراموش کرده است.
بهار برای ادامه گفتگو سیگاری کوچک از کیف سیاه رنگ خود و با دستانی که تا آن لحظه به زخم های آن توجه نکرده بودم کبریتی را نگه می دارد و به سختی سیگار را روشن می کند.
او به خاطر می آورد که فرار از خانه به دلیل بی پولی و یا کم توجه ای والدین نبوده بلکه دیگر روی برگشتن به خانه را نداشته و اینکه طی این شش سال تا آن موقع که توان طی کردن مسیرهای طولانی را داشته هر از چند گاهی به صورت مخفیانه به محل زندگی پدر و مادر رفته و آنان را از دور تماشا کرده اما این تماشا نیز از زمانیکه پدر و مادر، بهار خانه خود را تغییر داده اند ممکن نشده است.
شغل بهار جمع کردن زباله هاست و البته به صورت شفاف تر جمع کردن پلاستیک کهنه که پس از انبار کردن آنان جوانی دیگر آن را می برد به اندازه مصرف مواد به او پول می دهد که این پول هم خرج مصرف مواد چند نفر می شود.
دیگر بهار توان ادامه این گفتگو را ندارد و من هم ترجیح می دهم که به سرعت ازمحل عبور کنم و خود را به خیابان اصلی برسانم اما زمانیکه از او خداحافظی می کنم به سختی از زمین بلند می شود و با صدایی گرفته به من می گوید راستی آقای خبرنگار تو که همه چیز را می دانی &quot;پیتزا هنوز 1500 تومان&quot; است؟.
&middot;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;
&middot;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:40:02 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

